X
تبلیغات
رایتل
خاطره های دوستان  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1385

بسم الله الرحمن الرحیم

هم جوونا خاطره دارند وهم بزرگترا پس خاطرات رامی نویسم که اشتباهاتی که پدرا ومادرا می کردند. دیگر تکرار نکنند. واشتباهاتی که جوونا می کنند آنهاهم پند بگیرند . واشتباه نکنند .

خاطره ۱ - ازپدری ۵۷ ساله سوآل کردم ( ازدوران نوجوانی تا کنون نکاتی که بدردجوونامی خوردبرایم بگو تا برای جوونا بنویسم ). آهی کشید و گفت من درخانواده فقیر وبسیار مذهبی به دنیاآمدم٬ پدرم کارگر کارخانه ریسندگی وبافندگی بود حقوق ناچیزی داشت ٬ درنوجوانی به من می گفت روزها کارکن وشبها درس بخوان٬ ماهم حرف پدرراگوش کردیم و روزها کار وشبها مدرسه شبانه می رفتم. من فرزند دوم خانواده بودم وکم کم چندتا خواهروبرادر شدیم دخترها را نمی گذاشتند مدرسه به روند٬ فقط پسرها به مدرسه مثل من می رفتند٬ نکته مهمی که پدرم درنوجوانی باید به من می گفت٬ مسائل بلوغ وآینده سازی بود. که هیچ برای مان نگفت ٬ ندانستن مسائل بلوغ ٬ زمان شروع .... من بسیار مضطرب وترس بسیار شدید پیداکرده بودم٬ وحتی ازخجالت میمردم . بنابراین زمان محتلم شدن آنقدر به خودم فشارمی آوردم ٬که چیزی خارج نشود که پدرم یامادرم بفهمد٬ نتیحه کار بجایی رسید که من دوچارعفونتی شدم و زمان ازدواج من عقیم شده بودم وبچه دار نشدم٬ کمی بعد گریه آن شروع شد. ماهم بحث راادامه ندادیم و خداحافظی کردیم ورفتیم.

خاطره ۲ - ازمادری ۴۲ ساله که سه فرزندداشت سوآل کردم (آیا اززنده گیت راضی هستی ؟  مطالبی که به درد جوونامی خورد بگو تا براشون بنویسم ) اوگفت من توصیه میکنم که هیچ وقط پسرها وخصوصا دخترها ازدواج زوری نکنند. خانواده من اززمان کودکی من را ازچیزهایی میترساندند٬ وکمی که بزرگ شدم من را از مردها میترساندند٬ واین طور شدکه من نمی خواستم ازدواج کنم چون ازمردبدم می آمد. خلاصه من رامجبور به ازدواج کردند . ومن هرلحظه آرزوی طلاق دارم ولی بخاطره بچه هام می سوزم ومی سازم .

خاطره ۳ - از یک جوان ۲۷ ساله که عاشق دختری شده بود . سوآل کردم٬ این پسرجوان گفت من اهل کرمانشاه هستم وعاشق دختری شدم که اهل مشهد مقدسه٬ پدرومادر دختر مخالف . دختر موافق و پدرومادرمن هم موافق ونگذاشتند که ما به هم برسیم و من بسیار افسرده شدم وایکاش می توانستم فراموشش کنم . ودر آخر گفت تنهایم بگذارید من که دیگر زندگی برایم معناندارد....

خاطره چهارم

خاطره یک خانم دکتر متخصص مامایی .

خانم دکتر ٬ شما باید زندگی خوبی داشته باشید٬ وخیلی درزندگیتان موفق باشید٬ چون من راه فرهنگ سازی رادروبلاگم شروع کردم٬ اگرازواقعییتهای زندگیتون برایم بگوئید٬ دروبلاگم مینویسم تادوستان زیادی که مطالب وخاطرات رامی خونند٬ درسی باشد برای آنها.

خانم دکتر گفت : من راببخشید کمی احساساتی شدم ٬ می خوام بگم چرا همه فکرمیکنند من زندگی موفقی دارم٬ چون خونه آنچنانی ٬ ماشین آنچنانی٬ ومبالق زیاد دربانکها دارم وهرچه فکرکنی رفاهیات دارم٬ اما .......اما....اگرطاقت شنیدن زندگیموداری بگویم ؟

من باتعجب گفتم خانم دکتر شمادیگه چرا !!!!!! شما که ایمان عالی٬ پول وثروت بسیارعالی٬ ماشین وخونه چنتا٬ وکلیه امکانات زندگی بسیارعالی ٬ همه دنبال چنین امکاناتی هستند که به آن برسند وخوشبختی را درچنین وضعی میبینند٬ خانم دکتر مگرشما چه مشگلی دارین٬ من منتظر مشخصات و راز زندگیتان هستم وقول میدهم هرچه بگوئید باهما ظرافتی که میگوئید بنویسم.

خانم دکتر گفت : چون من دکتر سرشناسی هستم ازگفتن مشخصات شخصی پرهیزمیکنم٬ ماجرای زندگیم ازآنجاشروع شد که ٬ درخانواده بسیارمذهبی وکم درامدی بدنیاآمدم فقط مادرم بفکرم بود وچون پدر ومادرم رابطه خوبی باهم نداشتند٬ برادرم وخاهرام هم باهم تفاهم نداشتیم زمان بزرگشدنم زمان طاغوت بود ٬ حق رفت وآمد رابا کسی نداشتیم ٬ فقط باید درس میخوندیم ٬ به من میگفتند وقتی بزرگ شدی وازدواج کردی ٬ یک زندگی ایده آل برای خودت درست کن ٬ من به مادرم قول دادم میخوام دکترشوم وتادکتر نشدم باکسی ازدواج نمی کنم٬ خلاصه دیپلم گرفتم وکنکور قبول شدم ووارد دانشگاه شدم ٬ درطول تحصیل دانشگاهم شخصی بامن دوست شد وگفت من تحصیلم که اینجاتمام شد ادامه تحصیلاتم را میروم درخارج وبعد ازآمدنم باشما ازدواج میکنم ٬ من زیادازایشان خوشم نمی آمد٬ وچون من ارتباط اجتماعی زیادنداشتم بیشترسکوت میکردم ٬ دانشگاه دوره عمومیم تمام شد ودوره تخصوصیم شروع شد٬ ناگهان روزی دوست ناشناخته من منزل مان راپیداکرد وبه منزل مان مراجعه کرد وبه مادرم گفت من دخترشمارا برای ازدواج انتخاب کردم ومن دریکی ازدانشگاهای آمریکا قبول شدم وتازمانی که دخترشما فارق التحصیل شود ومدرک دکتریشا بگیرد من هم ازآمریکا می آیم ویا دخترتون ازدواج میکنم ٬ ودرآخرگفت وقتی که آمدم اگردیدم دخترشما باکس دیگری ازدواج کرده سه تاقتل میکنم٬ اول آن مرد رامی کشم دوم دخترتانرامیکشم وسوم خودم را ٬ ورفت ٬ من ومادرم تاساعتها گریه میکردیم ٬ ولی فایده ای نداشت ٬ زمان گذشت ٬ انقلاب ایران هم رونقی داشت٬ جنگ شروع شد ٬ واین موضوع ما فراموش شده بود ٬ من ازترسم نمی توانستم ازدواج کنم ٬ مطبی گرفتم وشروع به کارکردم ٬ تااینکه روزی سروکله دوست ناشناس من پیداشد وگفت من آمدم وخانواده شهیدهستم  وقرارخاستگاری راگذاشت٬ اکنون من چندفرزنددارم خونه ماشین امکانات دارم٬ پس چی ندارم ( تفاهم بین زن وشوهر ٬  رابطه بافامیل٬ خوشی عشق ٬ زندگی ایده آل) ٬ پس چی دارم ( پول ٬ ماشین ٬ تلفن چندتا ٬ گریه ٬ افسردگی ) حالا قضاوت باشما ........     

...............   شما هم اگر خاطره ای دارین بنویسید تا به قسمت خاطره ها اضافه کنم ........